رویای گفتوگوی برابر و عقلانیت سکولار بدون تحقیر دین | میراث باشکوه یورگن هابرماس چیست؟

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- یکی از آخرین غولهای عالم اندیشه از میان ما رفت. با خاموشی یورگن هابرماس، گویی ستونی نامرئی، اما استوار از خیمه خرد فروریخت. با رفتن او، از ذخایر معنوی و گنجینههای پنهان جهان سکولار کاسته شد؛ گوهری بس گرانبها که هرگز با سنجههای مادی روزمره به چنگ نمیآید. جهان امروز ما که پیش از این نیز از فرط ابتذال، هیاهوهای کرکننده و سبکسریهای جانفرسا فرسوده شده بود، اکنون با غیبت او فقیرتر و بیپناهتر از همیشه است. هابرماس نود و شش سال در این غبارآباد زیست و سراسر این عمر درازدامن را به اندیشیدن و کاویدن روان آدمی سپری کرد. او تمام این سالیان متمادی را به نوشتن، پروردن معنا در دل بیمعنایی و آفریدن مفاهیم نوین برای التیام دردهای بشری گذراند.
برتراند راسل، فیلسوف نامدار بریتانیایی، زمانی با طنزی تلخ نوشته بود: «اکثریت قریب به اتفاق انسانها مردن را به اندیشیدن ترجیح میدهند. اکثریت مطلقشان نیز بدون اینکه اندیشیده باشند، میمیرند.» این گزاره پرده از حقیقتی هولناک برمیدارد: اندیشیدن برای انسان هرگز کار آسانی نبوده است. فکر کردن نوعی دل کندن دردناک از آسایش گرم عادتها و تن دادن به غربت است. رویارویی بیسپر با پرسشهایی است که امنیت دروغین ما را مختل میکنند. از همین روست که بیشتر افراد در پناه پاسخهای از پیش آماده پنهان میشوند و در امنیت وهمآلود جمع آرام میگیرند. جرات اندیشیدن موهبتی همگانی نیست.
ایمانوئل کانت، نیای بزرگ فکری هابرماس، ریشه این ناتوانی را در فقدان «جرات» میجست. کانت در رسالهی «روشنگری چیست» به ما یاد داد که بلوغ عقلانی و آزادی سیاسی بشر، بواسطهی به کارگیری نیروی خرد فراچنگ میآید؛ خردی که خصلت نقادانه دارد و پیشفرضها و ارزشهای موروثی انسان را به سنجش میکشد. از اینرو، بلوغ ذهنی بیش از دانش، به شجاعت نیاز دارد؛ و هابرماس، در روزگار ما، از جمله کسانی بود که این شجاعت را داشت. او جرات اندیشیدن داشت. جرات آنکه در برابر زمانه بایستد، جرات آنکه اسیر مدهای فکری نشود، جرات آنکه از عقل دفاع کند، آن هم درست در هنگامی که عقل برای بسیاری واژهای ملال آور، کهنه یا حتی مشکوک شده بود.
سراب ویرانی و همسرایی دو نیرو

فهم جایگاه هابرماس در گرو بازخوانی سالیانی غبارآلود و فریبنده است. سپهر اندیشه طی دهههای پیشین، جولانگاه گفتمانهایی کینتوزانه علیه خرد بود. اواخر دهه پنجاه و سراسر دهه شصت، ستیز با مدرنیته قالبی هایدگری-فردیدی داشت؛ جریانی آغشته به واژگانی مهمل و بیمعنا که راه را بر هرگونه سنجشگری میبست.
با آغاز دهه هفتاد اما، ورق برگشت و پسامدرنیسم، سکاندار این ویرانگری شد. در این برهه، دو گروه با خاستگاههایی کاملا متفاوت، تمام فضای فکری را یکسره تسخیر کردند. گروه نخست، روشنفکران عمدتا چپگرا بودند. آنان پس از ناکامی و شکست در میدان سیاست طی دهه شصت، سرخورده و منزوی، به ترجمه شتابزده متون پستمدرن پناه بردند. مفاهیمی، چون زوال سوژه، پایان حقیقت و مرگ عقل، برای این طیف تسکینی بیمارگونه داشت. معیار دانایی دگرگون شد؛ هرچه متن گنگتر و تاریکتر مینمود، فرهیختهتر جلوه میکرد.
بیشتر بخوانید:
مشکل محافظهکاران با توسعه چیست؟
در ستایش واتسلاو هاول؛ مردی که نگاه جهان به مفهوم توتالیتاریسم را متحول کرد
به رغم همه چیز، هنوز باید زندگی کرد | اندیشمندان برای گذر از زمانه بحران و اضطراب چه توصیه کردهاند؟
سوی دیگر این میدان، حاکمیت و طرفدارانش قرار داشتند. مروجان ایدئولوژی رسمی، بیدرنگ ایدههای پسامدرن را مصادره کردند تا ابزار تبلیغات و تثبیت گفتمان خود سازند. خطیبان برای اثبات «سقوط قطعی غرب» و کوبیدن دستاوردهای روشنگری، نام متفکران پستمدرن را به خطابههای خود میآویختند تا به شعارهایشان رنگی از استحکام فلسفی ببخشند.
این دو جریان، بیهیچ رخنه و شکافی، کل فضای عمومی و روان جمعی را پر کردند. دو ادای متفاوت، یک میل مشترک ویرانگر را پیش میبردند: بیاعتبار کردن مطلق عقل. یکی با ژست آوانگارد روشنفکری و دیگری با صراحت ایدئولوژیک.
در بطن همین بنبست تاریک بود که نام یورگن هابرماس همچون روزنهای از نور پدیدار گشت. او برای ذهنهای خسته از این ویرانطلبی، پیامآور نجابت فکری بود. هابرماس مرثیهخوان عقل نبود و از غلتیدن در مرداب ابهام لذت نمیبرد. او یکتنه در برابر این سیلاب ایستاد تا ثابت کند خرد رهاییبخش، یگانه پناهگاه انسان در برابر هیاهوی فریب، سرکوب و تاریکی است.
هابرماس و دفاع از عقلانیت
بیشتر بخوانید:
قدرت سیاسی چیست و چرا برای حفظ آن خشونت میورزند؟
حکومتها چگونه مجری انحصاری خشونت و سرکوب شدند؟
چرا حکومتها، خشونت را به حاکمیت قانون انتخاب میکنند؟
اهمیت بیبدیل هابرماس در این نقطه تجلی یافت که با صبوری یک آموزگار بزرگ به ما یادآوری میکرد؛ زندگی جمعی آدمیان، برای رهایی از چنگال زور و فریب، عمیقاً نیازمند ساحتی است که در آن بتوان آزادانه سخن گفت. ساحتی که بتوان دلیل آورد، با احترام به دیگری گوش سپرد و نزاع منطقی کرد، بیآنکه این تقابل آرا به حذف و سرکوب بینجامد. او در جهانی که زبان به ابتذال آلوده میشد و دروغ مرزهای حقیقت را درمینوردید، همچون کوهی استوار پایفشرد. این پایفشاری بر سر حقیقت ارتباط و عقلانیت تفاهمی، سرآغاز بنای عمارتی بود که باید جان خسته انسان را پناه میداد.
برای پاسخ دادن به این پرسش بنیادین که اهمیت یورگن هابرماس چه بود و ما از اندیشههای ژرف او چه آموختیم، پیش از هر چیز باید تبارشناسی فاجعه را به دقت درک کرد. باید به آن نقطه تاریک در تاریخ اندیشه بازگشت؛ دورانی که در آن بحران خرد از یک مجادله آکادمیک و نظری فراتر رفت و به یک بنبست تمدنی و ویرانگر بدل شد. خردورزی برخاسته از دوران روشنگری، که روزگاری نویدبخش رهایی انسان از یوغ تاریک اسطوره، خرافات و استبداد پادشاهان مینمود، در سپیدهدم قرن بیستم به هیولای وحشتناک عقلانیت ابزاری دگردیسی یافت. این عقلِ تقلیلیافته، هستی و طبیعت را از هرگونه غایت، هدف و معنای ذاتی تهی ساخت و همهچیز، حتی خود انسان را، به ابژهای بیروح برای محاسبه، کنترل و انقیاد کامل تنزل داد.
ماکس وبر، جامعهشناس بزرگ آلمانی، این وضعیت تراژیک را قفس آهنین نامگذاری کرد. پس از او، متفکران برجسته نسل اول مکتب فرانکفورت، به ویژه تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، در اثر درخشان و تکاندهنده خود، دیالکتیک روشنگری، با یأسی شگرف اعلام کردند که روشنگری در ذات خود مستعد توحش است. آنها باور داشتند که عقل، در نهایت ابزار سرکوب است و پیشرفت تکنولوژیک، صرفا زنجیرهای اسارت بشر را ارتقا میبخشد. عقلانیت ابزاری، جهان پیچیدهی انسانی را به مجموعهای از متغیرهای خشک و قابل محاسبه فرو میکاهد. در چنین نگرشی، انسانها صرفاً بهعنوان ابزارهایی برای بیشینهسازی سود در نظر گرفته میشوند. در همین فضای سنگین و یأسآلود، و در میان آوارهایی که از عقل بهجا مانده بود، یورگن هابرماس در مقام یک منجی فکری سر برآورد.
عبور از یأس

اهمیت بنیادین هابرماس در وهله نخست، تمرد شجاعانه از این یأس فلجکننده و بدبینی کیهانی بود. او شاگرد همان مکتب فرانکفورت محسوب میشد؛ با این تفاوت بزرگ که تسلیم تاریکیِ حاکم بر اندیشه استادانش نشد. او با نبوغی کمنظیر و نگاهی تحلیلی دریافت که حکم قطعی استادانش درباره مرگ عقل، دچار یک بنبست منطقی بسیار خطرناک است. استدلال او بسیار روشن و کوبنده بود: اگر هرگونه خردورزی در نهایت شکلی از اعمال قدرت و سلطه باشد، آنگاه خودِ نقدِ آدورنو و هورکهایمر نیز فاقد هرگونه اعتبار رهاییبخش خواهد بود و به شکلی پنهان از همان قدرت سرکوبگر تقلیل مییابد.
هابرماس از این نقطه عطف، رسالت تاریخی عظیم خود را آغاز کرد. او ماموریت یافت تا پروژه ناتمام روشنگری را از طریق بازسازی انتقادی خود مفهوم عقل نجات دهد. او بر این باور پافشاری میکرد که ظرفیتهای خردورزی انسان هنوز به طور کامل شکوفا نشده است و تسلیم شدن در برابر یأس، خیانت آشکار به توانمندیهای بنیادین بشر محسوب میشود. او به دنبال راهی میگشت تا خرد را از اسارت ابزارانگاری آزاد کند و آن را در خدمت رهایی، تفاهم و همبستگی انسانی به کار گیرد.
رویارویی با پسامدرنیسم
دهههای پایانی قرن بیستم، جولانگاه بیرقیب جریاناتی بود که با برچسبهای پرطمطراق پسامدرنیسم، پساساختارگرایی و تئوری فرانسوی شناخته میشدند. متفکرانی نامدار که با نثری اغواگر، پیچیده و ساختارشکَنانه، عقلانیت جهانشمول را توهمی متافیزیکی خواندند و حقیقت را به مجموعهای از روایتهای خرد، بازیهای زبانی و برساختهای ناشی از قدرت فروکاستند. در این کارزار فکری که نسبیگرایی با لباسی فاخر به میدان آمده بود تا تیشه بر ریشه هرگونه صدق و اعتبار جهانشمول بزند، هابرماس در قامت سرسختترین و قدرتمندترین مدافع خرد وارد میدان نبرد شد.
گستره درگیریهای نظری هابرماس با سنتهای فکری متکثر، به راستی حیرتانگیز بود. او در اثر ماندگار خود، گفتمان فلسفی مدرنیت، به مصاف غولهای این عرصه رفت و استدلالهای آنان را با سلاحی سهمگین به نام «تناقض اجرایی» درهم شکست. هابرماس با ظرافتی جراحگونه و دقتی ریاضیوار نشان داد که فیلسوفان پسامدرن در همان لحظهای که با استفاده از استدلال، منطق و زبان، تلاش میکنند عدم امکان حقیقت یا جهانشمولی را اثبات کنند، در حال پیشفرض گرفتنِ همان قواعد عقلانی و جهانشمولِ ارتباط هستند.
به بیان دیگر، اندیشمندی که استدلال میکند هیچ حقیقت عینی وجود ندارد، در واقع ادعا دارد که این گزارهِ خودش یک حقیقت عینی و غیرقابل انکار است. او از ابزار منطق استفاده میکند تا منطق را بیاعتبار سازد. هابرماس با افشای این تناقض اجرایی، نشان داد که رادیکالترین منتقدان عقل نیز برای شنیده شدن و اقناع دیگران در فضای آکادمیک یا عمومی، ناگزیرند به دادگاه عقلانیت ارتباطی پناه ببرند. او با این ضربه سهمگین نظری، افسون نسبیگرایی را باطل کرد و با صلابت ثابت کرد که گریز از ساحت عقل، در نهایت به فلج شدنِ خودِ اندیشه و ناتوانی مطلق در برقراری هرگونه ارتباط معنادار میانجامد.
دگرگونی ساختاری حوزه عمومی؛ رویای گفتوگوی برابر
پیش از ورود به مباحث پیچیده زبانشناختی، هابرماس در دوران جوانی خود با کتاب دگرگونی ساختاری حوزه عمومی، زلزلهای در علوم اجتماعی ایجاد کرد. او در این اثر، فضایی را ترسیم کرد که واسط میان حریم خصوصی شهروندان و قدرت حاکمیت است. با بررسی تاریخی قهوهخانهها و سالنهای ادبی قرن هجدهم، او نشان داد که چگونه فضاهایی شکل گرفتند که در آنها، طبقه اجتماعی، ثروت و مقام دولتی رنگ میباخت و تنها قدرتِ مسلط، قدرتِ استدلالِ برتر بود.
این حوزه عمومی رویایی، خاستگاه افکار عمومی انتقادی و بستر شکلگیری دموکراسیهای مدرن بود. هابرماس در ادامه تحلیل خود، زوال دردناک این فضا در قرن بیستم را کالبدشکافی کرد. با ورود شرکتهای بزرگ، روابط عمومیها، تبلیغات تجاری و رسانههای تودهای، این فضای آزادِ گفتوگو به عرصهای برای دستکاری افکار عمومی و مصرف منفعلانه پیامها تبدیل شد. احیای این عرصه عمومی از چنگال مهندسان افکار و بازگرداندن آن به شهروندان خردورز، تا آخرین روزهای حیات فکری هابرماس، دغدغه اصلی او باقی ماند.

چرخش زبانی و احیای پسامتافیزیکیِ صدق
شاهکار بیبدیل فلسفی هابرماس، خروج شجاعانه از پارادایم فرسوده فلسفه آگاهی و پایهگذاری یک چرخش زبانی عمیق بود. تا پیش از او، از دوران رنه دکارت تا ایمانوئل کانت، فلسفه همواره عقل را در درون ذهن یک سوژه منزوی جستوجو میکرد که یکهوتنها در برابر جهان بیرونی ایستاده است و تلاش میکند آن را بشناسد. هابرماس این ساختار تکگویانه را به طور کامل دگرگون کرد و عقل را از آسمان انتزاعیات متافیزیکی پایین کشید تا آن را در بافتارِ روزمرهترین کنشهای انسانی مستقر سازد: در ساحتِ ارتباط، زبان و گفتوگو.
او با وام گرفتن از نظریه کنشهای گفتاری، مفهوم عملکردگرایی جهانشمول را ابداع کرد و نشان داد که صدق و کلیت، هیچ نیازی به تکیهگاههای الهیاتی یا متافیزیک افلاطونی ندارند. در نگاه او، هر انسانی که لب به سخن میگشاید و وارد یک کنش ارتباطی با دیگری میشود، بهطور ناگزیر و پیشینی، سه ادعای اعتبار را مطرح میکند. نخستین ادعا، ادعای حقیقت درباره جهان عینی است؛ گوینده انتظار دارد گزاره او منطبق بر واقعیت باشد. دومین ادعا، ادعای درستیِ هنجاری درباره جهان اجتماعی است؛ گوینده میپندارد که کنش او با هنجارهای پذیرفتهشده جمعی همخوانی دارد. سومین ادعا، ادعای صداقت درباره جهان درونی است؛ گوینده بیان میکند که در ابراز نیات و احساسات خود صادق است.
در این دستگاه فکری بینظیر، کلیت به معنای یک ذات ثابت، فراتاریخی و غیرقابل انعطاف نیست. کلیت در اندیشه هابرماس، هویتی شبکهای، رویهای و بیناسوبژکتیو دارد. حقیقت دیگر یک گنج پنهان و دستنیافتنی تلقی نمیگردد که فیلسوف در انزوای خود آن را کشف کند. حقیقت، همان توافق پایداری است که در پایان یک گفتوگوی آزاد، برابر و عاری از هرگونه فشار و اجبار، میان شرکتکنندگانِ خردورز حاصل میگردد. هابرماس با این صورتبندی حیرتانگیز، عقلانیت را به جایگاهی بازگرداند که در آن انسانها از طریق نیروی بیاجبارِ استدلال بهتر یکدیگر را متقاعد میسازند. در وضعیت آرمانی گفتار، هیچ سلاحی جز قدرت منطق مجاز شمرده نمیشود.
استعمار زیستجهان
یورگن هابرماس هرگز یک ایدهآلیستِ بریده از واقعیتهای تلخ جامعه نبود. او با خلق دوگانه مفهومیِ سیستم و زیستجهان، یکی از عمیقترین، جامعترین و تاثیرگذارترین تحلیلها را از پاتولوژی جوامع مدرن ارائه داد. زیستجهان، در ادبیات او، همان سپهر مشترک از معناها، ارزشها، سنتها و تفاهمهای زبانی است که پیوند ارگانیک جامعه را حفظ میکند و هویت انسانی در بستر آن شکل میگیرد. در نقطه مقابل، سیستم حضور دارد؛ ساختاری عظیم متشکل از اقتصاد سرمایهداری و بوروکراسی دولتی که بر اساس منطق بیرحم سود، کارایی و قدرت عمل میکند.
بحران مهلک و جانکاه دوران ما، که هابرماس آن را استعمار زیستجهان مینامید، زمانی رخ میدهد که منطق سردِ پول و قدرت از مرزهای مشروع خود فراتر رفته و با خشونتی ساختاری به حریم ارتباطات انسانی، نهاد خانواده، سیستم آموزش، هنر و فرهنگ یورش میبرد. در جوامع مدرن، مکانیسمهای فرماندهیِ سیستم تلاش میکنند تا جایگزین مفاهمه زبانی شوند. در این وضعیت خطرناک، کنش ارتباطیِ معطوف به تفاهم متقابل، جای خود را به کنش استراتژیکِ معطوف به موفقیت، تسلط و دستکاری دیگران میدهد.
با پیشروی این استعمار ویرانگر، انسانها به جای همسخن و شریک در جستجوی حقیقت، به رقبای سرسختِ یکدیگر و متغیرهایی در معادلات اقتصادی تقلیل مییابند. زبان، که در ذات خود ابزاری برای رهایی و تفاهم است، به ماشین تولید فریب، تبلیغات و مهندسی رضایت بدل میشود. اهمیت هابرماس در این نقطه به اوج خود میرسد؛ او یک نظریه انتقادی خلق کرد که به مرثیهسرایی برای وضعیت موجود بسنده نمیکند. او با نشان دادن محل دقیق این عفونت ساختاری در پیکره جامعه، راه را برای مقاومتِ دموکراتیک، تشکیل جنبشهای اجتماعی جدید و احیای حوزه عمومی باز گذاشت.
دموکراسی، قانون و جامعه پساسکولار
اندیشه هابرماس در دهههای پایانی عمرش، به سمت تبیین دقیقتر مفاهیم حقوقی و دموکراتیک تکامل یافت. در کتاب عظیم میان واقعیت و هنجار، او نظریه گفتمانی حقوق را مطرح ساخت. او اثبات کرد که قوانین در یک جامعه مدرن، تنها در صورتی مشروعیت دارند که برخاسته از یک گفتمان عمومی و مشارکت آزادانه تمامی شهروندانی باشند که تحت تاثیر آن قوانین قرار میگیرند. دموکراسی در این دیدگاه، رایگیری ساده در صندوقها نیست؛ دموکراسی، فرآیند مستمر و پایانناپذیرِ تبادل استدلالها در عرصه عمومی است.
او همچنین در مواجهه با چالشهای قرن بیست و یکم، مفهوم جامعه پساسکولار را معرفی کرد. هابرماس با وجود دفاع همیشگی از عقلانیت غیردینی، تاکید کرد که در جوامع امروزی، شهروندان مذهبی و شهروندان سکولار موظفاند وارد یک فرآیند یادگیری متقابل شوند. شهروندان مذهبی باید ادعاهای خود را به زبانی ترجمه کنند که در عرصه عمومی برای همگان قابل فهم باشد و متفکران سکولار نیز باید از تحقیر باورهای دینی دست بردارند و به دنبال کشف مضامین رهاییبخش پنهان در آنها باشند. این رویکرد، اوج بلوغ اندیشمندی را نشان میداد که تمام عمر به دنبال ایجاد تفاهم میان جهانبینیهای متضاد بود.
میراث شکوهمند
یورگن هابرماس فیلسوفی بینظیر بود که در تمام طول حیات فکری خود، در برابر ویرانگریِ دو نیروی عظیم و مهیب مقاومت کرد. او از یک سو در برابر تکنوکراتها و مدافعان سرمایهداری لجامگسیخته ایستاد؛ کسانی که انسان را تا سطح یک پیچ بیارزش در ماشین عظیم اقتصاد جهانی تنزل میدادند. از سوی دیگر، او در برابر پیامبرانِ پسامدرن ایستادگی کرد که با ژستهای رادیکال و شالودهشکنانه، زیرآب هرگونه امکانِ تفاهم و حقیقت جهانشمول را میزدند و ناخواسته، مسیر را برای ظهور مجدد پوچگرایی و اقتدارگرایی هموار میساختند.
ما از این غول اندیشه آموختیم که دفاع از عقلانیت، یک محافظهکاری منسوخ محسوب نمیشود؛ این دفاع، رادیکالترین شکلِ کنشگری در جهانی است که پیوسته تلاش میکند ما را به شیء تبدیل کند. او به تمامی نسلها یادآور شد که ارزشهایی نظیر دموکراسی، حاکمیت قانون و حقوق بشر، توهماتی بورژوایی یا نقابهایی برای پنهان کردن قدرت نظاممند نیستند. این مفاهیم والا، دستاوردهای شکننده، تاریخی و بینهایت ارزشمندِ عقلانیت ارتباطیاند که در عمیقترین لایههای زبان آدمی ریشه دارند.
یورگن هابرماس با حیاتی سرشار از جدیت نظری، شجاعت اخلاقی و تعهد عملی، عمارتِ سترگ فلسفهای را بنا نهاد که در آن، شرافتِ کلمات پاس داشته میشود. در زمانهای که دروغ، دستکاری اطلاعات و پوپولیسم بر جهان سایه افکنده است، اندیشه هابرماس به مثابه یک فانوس دریایی عمل میکند. او به ما نشان داد که گفتوگو، با تمام دشواریها و محدودیتهایش، همچنان یگانه پناهگاهِ باقیمانده انسان برای فرار از بربریت، خشونت و ابزارانگاری است. نام یورگن هابرماس همواره به عنوان یکی از بزرگترین، وفادارترین و خستگیناپذیرترین مدافعان آزادی، خرد و کرامت انسانی در لوح تاریخ فلسفه خواهد درخشید.




